آخی خدایی خوب شد این جا را گذاشتم واسه روز مبادا به دور از چشم اغیار یه وقتایی بیام یه حرفایی توش بزنم که اشکال نداشته باشه.
امشب یه شاگرد واسم جور شد. هورا. خوشحالم که دوباره می تونم درس بدم. از وقتی کلهم اجمعین کلاسام را تعطیل کردم چه آموزش دهندگی چه آموزش شوندگی حسابی شدم یه عنصر بی خاصیت که تا شب می خوابه - اگه جایی نره- بعدم هی تو خونه ول می چرخه و یه کتابی بخونه و غیره وذلک
حالا بد هم نیست که . ریاضی دوم دبیرستان را جلسه ای 20-25 تومن بگیرم خوبه ها. شایدم دوباره کار و کاسبی این فقره راه افتاد.
بعدم اینکه غر ندارم. البته غر فایده ای هم نداره اما نمیتونم قول بدم غر نزنم همونطور که مامان جان محمدابراهیم نمیتونم اون فقره که گفتبی را قول بدم. چه کنم.
بعدترشم اینکه این خونه فینقیل را هر روز باید ازدست این گرابیب - جمع مکسر گربه !- جارو کنم. دو روزکه حال ندارم این گربه دونی واویلاست.
هستیم دیگه. یعنی باید باشم دیگه.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:3  توسط نقطه
|
صبح نزدیکی های ۸ بیدار میشم . سر کیف آماده می شم یه نخ سیگار می کشم با یه لیوان نسکافه. میام اداره. ظهر می رم بازار. شلوار قهوه ای ساده. سلام شلوار قهوه ای ساده.... یه مانتو مشکی می خرم چون دیگه امید ندارم شلوار قهوه ای ساده تو این قحطی بازار گیرم بیاد.آخه اینم شهره! تو تمام مسیر به این فکر می کنم که اگه این سوال از زندگی ما خانوما حذف می شد چقدر خوب بود. چی بپوشم. چی بپوشم... بالاخره یه شلوار هم پیدا می کنم تا برم خونه ببینم چی بپوشم! دوباره چی بپوشم!!!! هاها!
سوار می شم که بیام اداره انقدر حواسم پرته که وقتی ماشین از اون یکی مسیر می ره تا آخراش متوجه نمیشم که می خواستم جلو اداره پیاده شم. تو کورس برگشت میام اداره!
میام اداره با دوست جون ل مانتو را می پوشم کلی خوشش میاد. اما بالاخره تصمیم می گیرم همون قهوه ای ها را ...
سه شنبه ۵ آبان!
امروز هنوز ادامه داره....
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:58  توسط نقطه
|
چقدر این روزها زندگیم عادی شده.یه عادی خوب. آروم. عادی ای که توش دنبال هیچ چیز عجیب غریبی نمیگردم. شبیه زن های آرومی شدم که گاهی به سرخ کردن بادمجان و خرد کردن فلفل دلمه ای فکر میکنند و وقت خواب و بیکاری شب های روشن می خوانند. و گاهی به زیبایی فکر میکنم و گاهی به این فکر می کنم که قدم زدن و نشستن با تو که حرف های مرا می فهمی و می شود از همه چیزهای بزرگ تا کوچک ریز تا درشت و آسمانی و فکری تا .... چقدر میشود با تو حرف زد و میان همه مهربانیهایت گم شد. می شود دلتنگ شد ومی شود فکر کرد که تو هستی . این روزها حس های زنانه ام زیاد شده. حس های زندگی کردنم. این روزها هیچ چیز به نظرم بیخود نیست. به این فکر میکنم همین زندگی را که تو اینقدر بی ارزش می دانیش، با تو جرعه جرعه سر می نوشم و مزه مزه می کنم زندگی را که گاهی طعم شور زیتون می دهد و گاهی طعم هات چاکلت گاهی هم طعم محلول تلخ پوستم اما همه اش با تو کنار تو خوب است اگر بگذارند.
این روزها به واقعیت ها فکر می کنم و به تو که هستی واقعی هستی. و با تو می شود ساده بود می شود عجیب بود می شود سیگار کشید می شود حرف زد و توهمه را می فهمی و تو گاهی ناگفته های مرا می خوانی. با تو که جمله های ناتمام مرا تمام می کنی با تو که دلم میخواهد در خانه کوچک یا بزرگمان قدم بگذاری ومن از تو بنویسم و به بهانه های ساده خوشبختی ام فکر کنم و با هم قد بکشیم. کنار هم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:0  توسط نقطه
|
بعد از کلی روز تصمیم گرفتم بالاخره برم یه ذره خوشمل بشم ها! تبدیل شدم به آقای نقطه! زنگ زدم واسه ساعت یه ربع به هشت وقت گرفتم. هفت زدم از خونه بیرون اما نشد که! رفتم همین بنگاهی سر کوچه تا همین الان داشتم می گشتم. یه خونه هایی به آدم نشون میدن آدم ضعف می ره. یه خونه هایی هم نشون می دن آدم عقش می گیره... این روزا همش تو نخ یه مشت دلارم. به قول یکی ازدوستان حسابی مادی شدم. میگه چرا شعر نمیگی و هی شعرای این و اونو میذاری بلاگ میگم ای بابا وقتی هی نشستی حساب دوزار پنج زار می کشی کی دیگه وقت می کنی شعر بگی... کلی هم که حس شعر داشته باشی .... ای پدر بی پولی بسوزه. یه خونه دیدم تو مجتمع بیتا از اونی که دیروز دیده بودم جیگر تر. اما چه فایده. اینجا هم گران بید! این 90 متر بید. حالا فردا می خوام برم یه صد متری ببینم.
خدایی کی میخواداین خرت و پرتا را جمع کنه. کی میخواد دوباره کارتون پیچی کنه. اما خوبه ذوق دارم. وای بشور بساب وردار بذار. آخه من عادت دارم قبل از اسباب کشی خونه تکونی می کنم.آخه کی دلش میاد چرک و کثبف بره تو خونه جدید.... جینگول وبینگول.
چه عجب یه بار اینجا غر نزدم!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:12  توسط نقطه
|
گاهی دلم میخواد همه اش را با هم یه جا یه دفعه بالا بیارم. زندگی را می گم. نه به آن دلیل که تو میدانی - تو که میدانم میخوانی اینها را- بلکه به آن دلیل پنهان که تونیز نمیدانی.
به دلی
ل
ای دل دیگه بال و پر نداری...
اگه به زلف پریشون رسیدی خودتو نگه دار.
به دلی
ل
ای کاش عشق را زبان گفتن بود
به دلیل
نشد سلام بگویم عشق را جواب بگیرم
نشد غرور یخزده را رو به آفتاب بگیرم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:57  توسط نقطه
|
هوس کشیدن یه نخ مور توی اسکله اگه نترسی اگه نخوان هویتت را کشف کنن. یا یه نخ اسه روی صندلی زرد.
پشت که به پنجره میشینم حس پاییز دارم پاییزی که اینجا سر نمیزنه
تا وقتی پشت دری و حس کنجکاوی اون ور در را داری و بی تابی و این پا اون پا میکنی
اما می دونی شاید اگه در را باز کنی تمامش یه تصور بوده باشه
کنار امدن با این حس سخته
یه نفر یه طناب دور گردنت انداخته تا می خوای حرف بزنی لالت می کنه. اما شاید خوب باشه. شاید شاید
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:45  توسط نقطه
|
ورم گرفته. معلومه ديگه. اساسي به هم ريخته ام. سرم هم درد ميكنه. يه حالت تهوع عجيب غريب هم دارم. فكر ميكردم سيگارندارم اما دو نخ ۵۷ به دادم رسيد. اينجا به طور حال به هم زني ساكته. شايد براي همينه داره حالم به هم مي خوره. دستم نميره هيچ سي دي اي بذارم و يه وينگ وينگ راه بندازم. از بعد از ظهر عين مار به خودم ميپيچم. يه سر مي رم دراز مي كشم. يه سر ميام نت يه ذره كتاب مي خونم يه سر مي رم پيش اين جونورا يه ذره اس ام اس مي دم يه سيگار مي كشم ظرف مي شورم دوباره بر مي گردم دراز مي كشم و از اول ...
ميخوام ازخونه بزنم بيرون. منتظر يكي از دوستامم. شايدم زودتر رفتم. كلافه ام اساسي. اساسي.
هميشه همينه ديگه تمام آدماي دور و برت به همت مي ريزن. اونايي كه دوستشون داري اونايي كه دوستشون نداري اونا با نبودنشون اونا با بودنشون
دوباره خونه به نظرم بي ريخت وبه هم ريخته مياد. واينكه مدام تو گردشم.از سر خط به ته خط البته اين حس را دوست دارم. حس آيا و اگر و شايد حس چگونه و آره يا نه... حس بايد و نبايد. حس قلمبه شدن تو گلو و نگفتن وساكت بودن.اونم واسه من.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:49  توسط نقطه
|
گاهی آدم ازخونه تر تمیزش دلش میگیره کنج خاک گرفته زیر زمین را که دنجه و کسی کار به کارش نداره را ترجیه میده. مثل وقتایی که میام اینجا می نویسم که کسی بهم گیر نده... نه نگرانم بشه نه بگه چرا ...نه من خجالت زده بشم از اینهمه تغییر حال... از این حال یکنواخت. از اینهمه فکری که توی سرمه و هی بینشون تردد میکنم و هیچ نمیتونم تصمیم بگیرم.
گاهی اوقات باید تنها یه راه باشه یا یه نفر یه چیزی هلت بده یه راهی که دیگه چاره ای ازش نداشته باشی نه اینجوری به قول خارجیا بین اینهمه فیفتی فیفتی در هروله باشی. مدام مدام مدام...
خونه بخرم اینجا نخرم بمونم نمونم برم نرم مقاله بفرستم بورس بشم کانادا. عاقلانه ترین کار اینه که فعلا بشینم درس بخونم. اینو میدونم خونه چی؟ نخرم ؟ اگه نخرم و دوباره همه چی گرون شه ودیگه نتونم بخرم؟ اگه بخرم کارم درست شه برم تهران؟ با اینهمه بدهی چه کنم؟؟؟؟؟
گاهی فکر میکنم چقدر بده که تمام بار تصمیم گیریهات رو دوش خودت باشه وتمام بار زندگیت. اما بازم این بار را نمیخوام با نداشتنش عوض کنم. با از دست دادن این استقلال کوفتی که هیچی هم توش نیست جز چیزی که من اسمش را می ذارم آرامش خلوت گزینی گوشه گیری و اینکه روز به روز تحمل آدما واسم سخت تر می شه...
دیشب آزاده گفت برم اونجا با یکی دیگه از دوستا دور هم بودن. نرفتم. خیلی هم اصرار کرد. هیچ دلیلی نداشتم جز اینکه حوصله آدما را نداشتم. فکرکنم از دستم ناراحت شده! فکر کنم به زودی به خانوم ماویشام تبدیل بشم... میدونم این رویه ای که پیش گرفتم برای همیشه ام بده. اما انگار گریزی هم ازش ندارم. نمیتونم عوضش کنم!
بگذریم...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:6  توسط نقطه
|
واقعا من بايد درس بخونم؟ واقعا بايد برم دانشگاه تا اين زندگي را تغيير بدم؟ واقعا بايد يه كار اساسي بكنم؟ واقعا به قول بابا بايد يه تلاشي بكنم واين پيله را بشكافم تا پروانه بشم؟ خودم هم ميدونم نه اين زندگي زندگي بشوه نه اين اوضاع روزگار .... خودم هم مي دونم شديدا دارم الكي مي گذرونم اما ...
ااااااااااااااااااااااااا......... كاش بالاخره يه چيزايي هلو برو تو گلو بود.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:40  توسط نقطه
|
جون می ده بری بشینی تو خونه الان الان. شایدم بزنی بری یه جای دیگه. یا اینجا که نشستی پشت میزت و طبق معمول مثل آب زلال لحظه هات را میریزی تو چاه فاضلاب و دروغ ها و راست های نت را میخونی و کلافه میشی... دلم دوباره یه نخ س ی گ ا ر می خواد.
فکر حرفا جمله ها نگاهها خواست ها بودن ها روزها خواب ها هرچیزی که توی روزای زندگی پیش میاد نصفه نیمه مونده ...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:2  توسط نقطه
|